|
زندگی رسم خوشایندی نیست ، زندگی اجبار است ، لاجرم باید زیست...
|
من شدم نی و تو شدی نی زن.منو گذاشتی روی لبهات و دمیدی.نفست توی تنم ریخت.
هوا پر شد ز موسیقی دوستی و عشق.فرشته ها به رقص اومدند و زمین دور خودش چرخید.
من شدم نی تو شدی نی زن.اما فراموشم شد که نی اگر خالی نباشه نی نیست.پر شدم دیگه برای ت
و
جایی نمانده بود.منو گذاشتی روی لبهات باز هم دمیدی.اما دیگه صدایی نیومد.فرشته ها گریه
کردن . میدونم من یادم رفته بود که من نی تو بودم نه نی کس دیگه.کس دیگه نمیتونست صدایی از
من در بیاره .یادم رفته بود که نفس تو من رو زنده کرد یادم رفته بود که با دم توصدای من در امد.اما حال..................................
این روزها هوا بوی تو رو داره .این روزها صدای ساز تو میاد.
و من به یاد اوردم من نی بودم و تو نی زن.
ای نی زن! این نی دل تنگ دم توست، دلتنگ نواختنت! نی کوچکت را بنواز .

پنجره بسته،دلم شکسته
دلی که تنها دل به تو بسته
با یاد عشقت همیشه مسته
اما تو رفتی...
به من می گفتی هر جا که باشی
نمی شه روزی از من جدا شی
اما چه آسون دل کندی از من
دروغ می گفتی...

ز چشمات گله دارم...
آخه دردو توی چشمام نمی بینه
نمی بینه!!!

بی تو در خلوت خود شب همه شب بیدارم
آه ای خفته که من چشم به راهت دارم
خانه ام ابری و چشمان تو همچون خورشید
چه کنم دست خودم نیست اگر می بارم
کم برای من از این پنجره ها حرف بزن
من بدون تو از این پنجره ها بیزارم
جان من هدیه ی ناچیزی است تقدیم شما
گرچه در شأن شما نیست همین را دارم!!!

خداوندا ! ندای تو را میشنوم که مرا به سکوت درون میخواند.
حضوری را حس می کنم و در مییابم که در هر چه روی می دهد حکمت تو نهفته است
خدا وندا! مرا خردی بخش که شکست را توقف ندانم
دانشی بخش تا دریابم راه موفقیت از میان شکست ها میگذرد
پاکم ساز تا با قلب خود درگاهت را بوسه باران کنم...

سراغ عشقو می گیریم تو اشک گریهء آخر...
بنويس واسه دل ما بنويس.بنويس که حرف دل من و تو به سر اومد.
بنويس که ديگه در حال فراريم.فرار از دل ما.دل دريا رو نوشتي .
همه دنيا رو نوشتي .دل ما رو هم بنويس...

اگه این بارون اشکو زیر پاهات نمی ریختم
روی امواج نگاهت یه حبابم نمی کردی...
به امید اینکه بیایی...
با د سته گلی ضمیمه شده به قلبی سرشار از محبت در راهت نشستم
و به خود دلداری دادم که تو را با لبخندی خواهم دید و یاد روزهای قدیم را زنده خواهم کرد
ولی دیدم با گلی زرد از مسیری دیگر گذشتی ، با چهره ای عبوس و غم گرفته .
تو مرا ندیدی اما بذر غم را در وجودم کاشتی
تا جایی برای روییدن دانه های محبت باقی نماند ...