تبليغاتX
( ز چشمت چشم آن دارم که از چشمم نیندازی )

(به چشمانت که چشمانم به چشمانت گرفتار است)

مسافر خسته
زندگی رسم خوشایندی نیست ، زندگی اجبار است ، لاجرم باید زیست...

 

به چشمای خودت قسم...       

                                  دیگه بهت نمی رسم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 14:41  توسط مسافر  | 

 

عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد

غلط است هر كه گويد : دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 14:47  توسط مسافر  | 

 

چی شده اون همه احساس ،اینو هرگز نمی دونم

دیگه بسمه شکستن ،نمی خوام عاشق بمونم...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 16:17  توسط مسافر  | 

یه روز میای سراغم...

که خیـــلی وقتـــــه رفتــــــــم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 11:10  توسط مسافر  | 

 

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست 

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیرو صحبت جانانه ام ببخش یارا

کز جان شکیب هست و جانان شکیب نیست

گمگشته ی دیار محبت کجا رود؟؟؟

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد!!!

ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/16ساعت 11:3  توسط مسافر  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/08/12ساعت 11:37  توسط مسافر  | 

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو بهت هدیه داد زل بزنی...

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/11ساعت 15:17  توسط مسافر  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/11ساعت 11:30  توسط مسافر  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/09ساعت 11:28  توسط مسافر  | 

 

وقتی حرفامو می خوردم

داشتم از عشقت می مردم

وقتی لبهامو می دوختم

توی آتیشت می سوختم

وقتی بودم سرد و ساکت

داشت دلم می شد هلاکت

سوختم اما به تو نگفتم

خواستم از چشمات نیفتم...

خواستم از چشمات نیفتم...

خواستم از چشمات نیفتم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/07ساعت 13:31  توسط مسافر  |