تبليغاتX
( ز چشمت چشم آن دارم که از چشمم نیندازی )

(به چشمانت که چشمانم به چشمانت گرفتار است)

مسافر خسته
زندگی رسم خوشایندی نیست ، زندگی اجبار است ، لاجرم باید زیست...

 

 

در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی

نگاهم در افق ها مرد و من افسوس می خوردم!

شیار گونه هایم را گـــــــل اشــکم نوازش کـــــرد

و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 20:25  توسط مسافر  | 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/18ساعت 19:5  توسط مسافر  | 

 

 

پر بغضه جمعه های ناگزیر و بی صدام

خیلی خستم باورم کن ، دنیا زندونه برام...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 19:20  توسط مسافر  | 

 

شبی با خیال تو همخونه شد دل

نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل

نبودی ندیدی پریشونی هامو

فقط باد و بارون شنیدن صدامو

غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد

دلم با تو خوش بود و پیمونه می زد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 12:0  توسط مسافر  |