|
زندگی رسم خوشایندی نیست ، زندگی اجبار است ، لاجرم باید زیست...
|

در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی
نگاهم در افق ها مرد و من افسوس می خوردم!
شیار گونه هایم را گـــــــل اشــکم نوازش کـــــرد
و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم...


پر بغضه جمعه های ناگزیر و بی صدام
خیلی خستم باورم کن ، دنیا زندونه برام...

شبی با خیال تو همخونه شد دل
نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل
نبودی ندیدی پریشونی هامو
فقط باد و بارون شنیدن صدامو
غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد
دلم با تو خوش بود و پیمونه می زد...