تبليغاتX
( ز چشمت چشم آن دارم که از چشمم نیندازی )

(به چشمانت که چشمانم به چشمانت گرفتار است)

مسافر خسته
زندگی رسم خوشایندی نیست ، زندگی اجبار است ، لاجرم باید زیست...

 

 

تنهایی هامو بعد از این با قلب کی قسمت کنم؟

واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم

کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید باید با خودم ،تنهای تنها سر کنم

یک عمر باید بگذره تا امشبو باور کنم

 چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم؟

تا با یه دریا تو خودم، خاموش خاموشت کنم؟؟؟

                                                               چند سال ؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 20:2  توسط مسافر  | 

 

زرد است که لبریز حقایق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی

پاییز بهاری است که عاشق شده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/08ساعت 14:53  توسط مسافر  |