تبليغاتX
( ز چشمت چشم آن دارم که از چشمم نیندازی )

(به چشمانت که چشمانم به چشمانت گرفتار است)

مسافر خسته - افسوس...
زندگی رسم خوشایندی نیست ، زندگی اجبار است ، لاجرم باید زیست...

 

 

در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی

نگاهم در افق ها مرد و من افسوس می خوردم!

شیار گونه هایم را گـــــــل اشــکم نوازش کـــــرد

و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 20:25  توسط مسافر  |